تبليغاتX
عشق، ایمان، آزادی

عشق، ایمان، آزادی

دوباره عشق ایمان و آزادی در کنار غرور

به نام علی آفرینی که نامش خداست

شاید فقط یک حس عجیب که شاید خاطره خوانی بهترین روزهای عمرم بود سبب شد تا دوباره بخواهم که عاشق شوم و مومن و آزاد

نوشتن عادت غریب و عجیب من بوده و هست اما همیشه برای که و کجایش از خود نوشتن مهمتر بوده است.روزگاری خط خطی می کردم...روزگاری برای سید آن روزهایم می نوشتم...روزگاری برای آزادی و حق...روزگاری برای علی و بانویش که زهرا بود و روزگاری برای بانویی که دیگر نیست

اما در تمام همه این ها آن چه که خوب بود و همیشه بود اصالت نوشتن بود که شاید عاشق اینم بودند آنان که دیگر یادی هم از من نمی آورند

مدتی گذشت بر احوال من و در این روزها دوباره ایمان آوردم به آغاز فصل سردی که فعلا پایانی بر آن نیست...فهمیدم در این زمان گشنگان عاشقی بی سببی است و وفا در جیب های پر است نه در دستهای خالی

فهمیدم علی هر چه بود مولای خوبی بود (که دوباره قول داده مولایم شود)

فهمیدم دفاع از آزادی و حق بهترین عاشقی است و او را عشق است

(بماند که او کیست)

و در آخر فهمیدم باید بد بود تا بد بود و باید خوب شد تا خوب شد

 

هنوز عادتم است گفتن واژه هایی بی معنی که معنی اش عشق است

عادت می کنیم به تنهایی حتی

عادت می کنیم به رجعت حتی

می نویسم پس ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:42  توسط اشکان آوازه طلب  | 

واگن

 

باشد،بلیط اگر نشانه شخصیت است

من،بی شخصیت ترین!!!

اما بانو آخر من نمی توانم در واگن ابتدایی و انتهایی باشم کنارت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:34  توسط اشکان آوازه طلب  | 

محض اطلاع

 

او می خواند و می پندارد که من هنوز نیستم برای او

اما نمی داند که امروز من برای اویم فقط

محض اطلاع انها و بهتر بگویم او هم می گویم که من

به علی تا ابد یا علی ام

"حالا او مارمولک باشد یا گربه فرقی نمی کند"

من هنوز بارانی ام،بارانی ام مدام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 17:54  توسط اشکان آوازه طلب  | 

بی شرح...

 

 

حالا آخرش که چی؟

هر چی...نه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 15:3  توسط اشکان آوازه طلب  | 

باز هم منتظرت می مانیم...

خیابان ها چراغان،نور باید آمدنت را.ریسه ها آویزان،شادی باید میلادت را

دل ها درگیر و دار شادی و غم ، شاد باشد دل از میلادت یا غمگین از نیامدنت؟

دلم عاشق است مهدی جان...عاشق تو هم تنها...

آخر می دانی که "هر یوسفی که یوسف کنعان نمی شود"

می دانی که" دل هر کس یاری دارد" و می دانم که " دل،جز تو یاری نمی خواهد"

به خدا می آیی...ایمان دارمت...اما مولا جان زودتر بیا..."این دل طاقت دوری ندارد"

مولا ! باز هم منتظرت می مانیم...رسم ما انتظار است...سهم ما انتظار است...

در کنار مهدی نشناسان مهدی دم زن کافر

او بیاید سردار سر٫دار است

 

                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:15  توسط اشکان آوازه طلب  | 

سر مشقهاي آب بابا

 

 

 

سر مشقهاي آب بابا يادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت
گل کردن لبخندهاي همکلاسي
با يک نگاه ساده حتي يادمان رفت
ترس از معلم، حل تمرين پاي تخته
آن زنگهاي بي معما يادمان رفت
راه فرار از مشقهاي توي خانه
"اي واي ننوشتيم آقا" يادمان رفت
آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم
جديت((تصميم کبري )) يادمان رفت
شعر((خداي مهربان)) را حفظ کرديم
يادش بخير اما خدا را يادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدميت
آن حرفها را زود اما يادمان رفت
فردا چه کاره ميشوي؟ موضوع انشاء
ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت
ديروز تکليف آب بابا بود و خط خورد
تکليف فردا، نان و بابا يادمان رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 14:30  توسط اشکان آوازه طلب  | 

کلاسی بود.

کلاسی بود.

در این کلاس از معلم گرفته و تا مدیر و دانش آموز همه می دانستند که برای چه و چرا نشسته اند روی نیمکتی که همه اجازه نشستن روی آن را نداشتند.

روزی شب شد و آن شب صبح...

مدیر و معلم ها دیگر آنجا نبودند

حالا معلم و مدیر تازه ای می خواست کلاس ما که آمدند...

معلمی که پیش از این بوتیک داشت و مدیری که قبل از این ها مواد غذایی می فروخت.

او نمی دانست دانش اموزانش چه می خواهند و چه می کنند و همین شد که رفتند چندی شان...

کلاس از ان به بعد کلاس نبود گاهی بوتیک بود و گاهی اغذیه فروشی

بچه ها هم که نمی دانستند چه کنند...

حالا بچه ها گرچه بد نمی گذرانند اما کلاس دیگر کلاس نمی شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 13:43  توسط اشکان آوازه طلب  | 

کشتن بد است،نفسش را می گویم

بیدار شد، با صدای بی صدا...ترسیده بود و نمی دانست چرا...یادش آمد دیشب به جای لایی لایی مادر با صدای توپ و تانک و تفنگ خوابش برد.یادش آمد مادرش اشک داشت به چشمانش در انتظار بابا،در انتظار برادر...دنبال بابا گشت،نبود...برادر،نبود...و مادر،مادر هم نبود...نمی دانست چرا اتاق مادر دیگر نیست،نمی دانست چرا اتاق خاک است و آجر...گشت،روسری مادر بود زیر همان خاک و آجر ها،شاد شد.با خودش گفت حالا که روسری مادر هست پس حتما مادر هم هست،او که بی روسری نمی رود بیرون...گشت،خاکی بود حالا دیگر چون روسری مادرش،اما می گشت،روسری مادر بود پس حتما مادر هم بود...صدای زاری می آمد او اعتنا نمی کرد،دنبال مادرش می گشت.مادری که دیشب به انتظار بابا بود و برادر و گریان...صدای ویران شدن می آمد...(حق ویران نمی شود گرچه)...دخترک لبنانی اعتنایی نمیکرد.او دنبال مادرش بود،روسری مادرش هست پس حتما مادرش هم هست...می گشت،بوی مادر بوی باروت...زیر آجرها...مادر...بیدار نمی شود...خونی است...صورت مهربان و دستان معصومش...صدایش می کند،بیدار نمی شود...مادر سرد است و خاکی.مادر پدر کو؟ تسبیح پدر...تسبیح پدر هست...پس حتما پدر هم هست...به دنبال پدر...

                      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:21  توسط اشکان آوازه طلب  | 

" نه می بخشیم ونه فراموش می کنیم "

 پیام زندانیان بند 350 زندان اوین:      

" نه می بخشیم  ونه فراموش می کنیم "

 

مردم ستمدیده ایران :

 

 سرانجام " اکبر محمدی" هم بند ما، به دنبال اعتصاب غذای خود که ازهفته پیش برای آزادی خود وسایر زندانیان سیاسی آغازکرده بود، پس ازآنکه به علت وخامت حالش به بهداری زندان اوین منتقل شد به علت خودداری مسئولان مربوطه ازانجام کوچکترین خدمات پزشکی درمورد او حدود ساعت هشت دیشب یکشنبه 8/ 5/85 مرداد جان فدا کرد.

اکبر محمدی ازبیماریهای گوارشی ودیسک کمر رنج می برد وبه همین دلیل مدتها برای معالجه به خارج زندان منتقل شده بود وپس ازبرخی معالجات پزشکان اعلام کرده بودند به دلیل خالی شدن مایع نخاعی عمل جراحی درمورد او درداخل کشورامکان پذیر نیست وی به تجویز پزشکی قانونی با مرخصی نامحدود درخارج زندان بسر می برد، اما درماه گذشته مامورین امنیتی مجددا اورا دستگیر وبه زندان منتقل ساختند. اودر بیانیه ای که درآغاز اعتصاب غذای خود منتشر ساخت یادآور شد که او وصدها زندانی دیگر همانند او بی هیچ موجبی جز عشق به میهن ومردم درزندانها فرسوده وتباه می شوند وچون هیچ وسیله دیگری برای مبارزه با این ستم فجیع نداشت خود را وسیله این مبارزه قرارداد .ما جان باختن این هم بند خود را به خانواده محمدی ومردم ایران تسلیت می گوئیم وبه آنها اطمینان می دهیم که برخلاف توصیه امثال آقای گنجی ، آنچه را که بر" اکبرمحمدی" واکبرها ی دیگر رفته است هرگز " نه می بخشیم ونه فراموش می کنیم " . 

می دانیم راه آزادی ایران راهی پر رنج وطولانی است ، می دانیم اکبر محمدی اولین جان باخته این راه نیست وآخرین آن هم نخواهد بود، می دانیم که کابین آزادی بسیار گران است، با این حال به مردم ایران وبه همه خانواده های جان باخته راه آزادی وبه خانواده " محمدی " اطمینان می دهیم که ایستاده ایم وبهای آنرا به نقد جان می پردازیم.

/ زندانیان بند 350 زندان اوین / روحش شاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 1:25  توسط اشکان آوازه طلب  | 

ماجراهای محمود احمدی نژاد در سومین نشست مجلس دانش آموزی

 

نمیدونم تا چه اندازه پیگیر اخبار اخیر بودید اما اگر اهل اخبار و روزنامه باشید حتما این خبر به گوشتون رسیده که محمود احمدی نژاد پریزیدنت متشخص ایران در جمع نمایندگان مجلس دانش آموزی کشور حضور پیدا کرده است.حالا این را هم نمیدانم تا چه اندازه با بنده و فعالیت هایم آشنایید اما اگر آشنا باشید حتما میدانید که اینجانب نماینده شهر تهران درمجلس دانش آموزی هستم.

حالا با نتیجه گیری از این دو موضوع حتما به این نتیجه خواهید رسید که من او را دیدم و حتما اینجا به من غبطه خواهید خورد اما ایرادی ندارد دخیلی ببندید و دعایی بکنید و نذری ، شما هم میبینیدش البته اگر با سعادت باشید مانند من و دوستانم که با او عکس گرفتند،رئیسم که زیر پای او بود،همکارم که برای او نوشت بهر نانی به قلم که مزد نان شد و دبیرم که کادوبه او داد به رسم عاشقی به معشوق.

اما از این ها که بگذریم میدانید این را حتما که هر گاه او لب می گشاید تمام گوش ها لبخند می زنند و این بار هم این از قاعده مستثنی نبود و سر فصل هایی از آن را شاید می گویم برایتان...

من از وسط شما آمدم...

در قسمت هایی از ایرادات ایشان ، او به مردمی بودن خود قصد داشت اشاره داشته باشد و همراهیش با مردم اما آقای رئیس جمهور از نحوه نطق خود استفاده کرد و در بین نمایندگان ناگهان گفت:"من از وسط شما آمدم" و من نگاهی به نمایندگان دختر کردم و یافتم که آنها به چه فکر می کنند واقعا زجر آور بود...بگذریم...

اما آقای رئیس جمهور ما که میدانیم شما مردمی هستید و با رای مردم آمدید اما چرا انقدر خشن این را در چشممان میکنید؟

یک کیلو انرژی هسته ای برای بخاری هاتان!

در قسمت دیگری ایشان به لزوم داشتن انرژی هسته ای اشاره کردند و این که انرژی هسته ای حق مسلم ماست ما در حالی که در این مسئله هم هیچ شک و تردیدی نداشتیم به فرمایشات گهر بار او گوش فرا دادیم و ایشان ما را چه خوب مجاب کرد ، آن قدر که ما تصمیم بر آن گرفتیم که جلوی سفارت انگلیس بخاری هامان را آتش بزنیم به نشانه اعتراض...!!!

 آقای رئیس جمهور در این باره این گونه گفت:"شما الآن نمیتوانید بروید مغازه و بگویید من یک کیلو انرژی هسته ای می خوام برای بخاری خانه ام تا از گرمای آن استفاده کنید.ما الآن داریم به جایی می رسیم که این امر تحقق پیدا کند و برای گرما و این مصارف مشکلی نداشته باشیم..."

و من و دوستانم به این فکر کردیم که با آن بخاری می توانیم تمام آمریکای جنایت کار و همدستانش را گرم کنیم چه بسا بسوزانیم...چه بسا زمین را از بین ببریم...

من خودم دیدم کودکان فلسطینی در خفا بمب درست می کنند...

توضیح زیادی در این باره لازم نیست فقط به کلمات کودکان ، خفا و بمب توجه داشته باشید.جدیدا آقای رئیس جمهور به خفا ها هم میرود حواستان باشد...جدیدا کودکان فلسطینی بمب می سازند البته من خبری پیرامون سقر انیشتین به فلسطین شنیده بودم اما فکر می کردم این مسئله سایعه ای بیش نیست اما وقتی آقای رئیس جمهور این را فرمودند یافتم که شایعه ای در کار نبوده است و  این مسئله حقیقت داشته است ...

نچسبان ، پول ندارم...

در حاشیه برگزاری نشست مجلس دانش آموزی نمایشگاهی برای فلسطین هم ایجاد شده بود که به نظر دو طرف این ماجرا به جیبشان فکر می کردند .اما در این حاشیه سینه بست هایی هم با موضوع فلسطین پاره تن من است تهیه شده بود که یکی از این ها به سعادت این رسیده بود که به سینه ی پر اشتیاق رئیس جمهور بچسبد اما وقتی که دوستمان خواست این سینه بست را به کاپشن معروف آقای رئیس جمهور بچسباند با این عبارت روبرو شد : "نچسبان،کاپشنم سوراخ میشود،پول هم که ندارم دیگر بخرم!" و او روی چفیه او چسباند آن را و ما خوب فهمیدیم که او از وسط ما آمده است...

 

             

                     

عکس از علی جورابچی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 8:45  توسط اشکان آوازه طلب  |